وقتى خداوند به ملائكه خطاب كرد و فرمود: مى خواهم در روى زمين خليفه و
جانشينى براى خود قرار دهم ، ملائكه موافق نبودند. به خدا اعتراض كردند و
گفتند: اين كه مى خواهى خلق كنى ، در آينده خون ريز و مفسد خواهد شد. بعد
از آن كه خداوند جواب آنان را داد، تسليم شدند. به ايشان خطاب فرمود: وقتى
من خليفه خود (آدم عليه السلام ) را خلق كردم و از روح خود در آن دميدم ،
همه شما در برابر او سجده كنيد.(102)
بعد از آن كه خداوند او را خلق كرد و ز روح خود در او دميد و روح به دماغ آدم رسيد، به حركت آمد و نشست ، عطسه اى زد و گفت : ((الحمدلله )) خداوند در جواب او فرمود: ((يرحمك اله )).(103)
در
اين هنگام به ملائكه فرمان داد، تا براى اعتراف به مقام شامخ و رفيع او در
مقابل وى سجده كنند و او را تكريم نمايند. تمام ملائكه فرمان بردند و به
سجده افتادند و مدتى در حال سجده بودند؛ ولى شيطان كه آن زمان در صف
فرشتگان بود، از روى خودخواهى و غرور به خداوند عرض كرد: خدايا! مرا از
سجده كردن بر آدم معذور بدار.
خداوندا! من تو را چنان سجده كنم كه تا به حال هيچ ملك مقربى و نه هيچ نبى مرسلى سجده و عبادت نكرده باشد.
خداوند
در جواب او فرمود: مرا حاجت به عبادت تو نيست ، من از تو مى خواهم ، آن چه
را كه دستور مى دهم انجام دهى ، نه آن چه را تو مى خواهى !(104)
سرانجام قبول نكرد و حسدى را كه در قلبش بود ظاهر نمود.(105)
خداوند هم در مقام بازخواست از او فرمود: چه چيز تو را باز داشت از آن كه
سجده نكنى بر مخلوقى كه من او را با دست قدرت و عنايت خويش آفريدم ؟!
پاسخ
داد: من از حيث عنصر و گوهر و ذات از آدم عليه السلام برترم ، كسى را
ياراى برابرى با من نيست و هيچ موجودى به پايگاه رفيع و بلند من نمى رسد!
من از گوهر فروزان آتش آفريده شده ام و او از عنصر تيره و بى ارزش گل . پس
روا نيست كه مثل من در مقابل او سجده كند!
خداوند هم به خاطر سرپيچى از
دستور و سجده نكردن بر آدم ، او را ندا داد و فرمود از ميان ملائكه و بهشت
پرنعمت و جاويد و سعادت ابدى من بيرون شو؛ زيرا تو از مقام قرب و رفيعى كه
تا كنون داشتى ، رانده گشتى .
و ان عليك لعنتى الى يوم الدين ؛
((لعنت من هم تا روز قيامت بر تو باد))(106)
سپس او را با خوارى و ذلت از پيشگاه خود راند و از رحمت خود دور داشت .
